قضاوت دیگران...
حکایت: ارزش انسان👌
روزی مردی غمگین نزد پیر دانایی رفت و گفت:
«احساس میکنم هیچ ارزشی ندارم. هر جا میروم مرا نادیده میگیرند.»
پیر انگشترش را به او داد و گفت:
«به بازار برو و قیمت این انگشتر را بپرس، اما آن را نفروش.»
مرد به بازار رفت. یکی گفت ده سکه میارزد، دیگری بیست سکه و هیچکس حاضر نشد بهای بیشتری بدهد. او نزد پیر بازگشت.
پیر گفت:
«حالا آن را به زرگر نشان بده.»
زرگر پس از دیدن انگشتر با تعجب گفت:
«این انگشتر بسیار ارزشمند است؛ اگر هزار سکه هم بخواهی، باز هم قیمتش بیشتر از این است.»
مرد با شگفتی نزد پیر بازگشت. پیر لبخندی زد و گفت:
«دیدی؟ ارزش انگشتر تغییر نکرد؛ فقط کسی پیدا شد که ارزش واقعی آن را شناخت. تو هم همینگونهای. اگر بعضیها قدر تو را نمیدانند، دلیل بر بیارزش بودن تو نیست.»
پند:
ارزش خود را با قضاوت کسانی که تو را نمیشناسند نسنج. انسانهای دانا، گوهر واقعی هر انسان را میبینند.