امام زمانم

  • خانه 
  • از جنس آسمان.. قشنگترین جای زندگی دلنوشته... حکایت جالب.. یک دقیقه مطالعه... به نام خدای که با من است هرجا که باشم... 

آخرین صدا...

08 تیر 1405 توسط فاطمه فلاحت پور

💔

آخرین صدایی که در تونل پیچید، روضه مادر بود😭

می‌گفتند:

ساعت دو و نیم بامداد شنبه ۱۶ اسفند، آقا مجید و همرزمانش در تونلی در محدوده گرمدره مشغول کار بودند که جنگنده‌ها از راه رسیدند و شروع به بمباران آن منطقه کردند.

*با اصابت یکی از بمب‌ها به کوه و ریزش بخشی از آن، ورودی و خروجی تونل مسدود شد.

در آن میان، یک موشک هم به نزدیکی دریچه هوای تونل خورد *اما عمل نکرد.* خوشحالی نیروها از این اتفاق چندان طول نکشید؛ چون گاز و دودی که از آن موشک عمل نکرده به داخل تونل وارد می‌شد، آرام‌آرام اکسیژن موجود در آن فضا را می‌بلعید و شرایط تنفس را برای افراد داخل تونل سخت می‌کرد.
تلاش‌ها برای باز کردن دهانه‌های تونل و نجات افراد محبوس‌شده، بی‌نتیجه بود. برایمان گفتند:

با اینکه آن منطقه همچنان زیر بمباران جنگنده‌ها بود، نیروهای بیرونی، بدون ترس آنجا ماندند و با دست خالی و هرچه در اختیار داشتند تلاش کردند آن حجم خاک و شنِ تلنبارشده در دهانه‌های تونل را کنار بزنند اما موفق نشدند و حتی در آن دقایق پرالتهاب، سه نفر از نیروهای ایثارگری که مشغول آواربرداری بودند، به شهادت رسیدند.
همکاران آقا مجید می‌گفتند:

معدود تماس‌هایی که با وجود آنتن ضعیف در آن چند ساعت برقرار شد، نشان می‌داد نیروهای داخل تونل، برخلاف ولوله‌ای که آن بیرون، برپا شده بود، آرام و مطمئن، تا جایی که نفس و توان داشتند، به کارشان ادامه داده بودند.

آخرین صدایی هم که از جمع آنها به گوش رفقای بیرونی رسیده بود، صدای روضه بود.

آن ۴۲ نفر در آخرین دقایق زندگی دنیایی‌شان، روضه حضرت زهرا(س) خوانده بودند…

«بعد از چند ساعت تلاش که دهانه‌های مسدودشده تونل بالاخره باز شد، تازه شروع غصه‌های بچه‌های هوافضا بود. گرچه فضای داخل تونل هیچ آسیبی ندیده بود و همه افراد حاضر در آنجا هم در ظاهر سالم بودند اما هیچکس خوشحال نشد. 
تمام قصه این بود که انفجار بمب، ریزش آوار و شدت جراحات و… باعث شهادت افراد داخل تونل نشده بود. آن ۴۲ نفر، به دلیل تمام شدن اکسیژن داخل تونل، شهید شده بودند! به همین خاطر هم بود که معروف شدند به شهدای «نَفَس». 
می‌گفتند:

آقا مجید، دومین شهیدی بود که از تونل بیرون آوردند. همه تعجب کرده بودند که چرا ماسک ندارد!

دوستش می‌گفت: «با روحیه‌ای که از مجید سراغ دارم، حتماً فداکاری کرده و ماسکش را به همرزمی داده که زودتر از او نفسش به شماره افتاده بوده…»
«وقتی افراد مطلع به ما گفتند کار خدا بوده که آن بمب عمل نکرده وگرنه نه پیکر و نه هیچ نشانه‌ای از آن ۴۲ نفر باقی نمی‌ماند، یاد دعای دخترم افتادم.

وقتی خبر شهادت آقا مجید را به بچه‌ها دادم، مهدیه گفت:

“مامان! یادته دو ماه قبل رفته بودم مراسم اعتکاف؟ وقتی نماز مخصوص اعتکاف رو خوندم، توی قنوتش، ناخودآگاه یاد بابا افتادم. نمی‌دونم چرا اما بی‌اختیار گفتم:

«خدایا! اگه یه روز بابام شهید شد، کاری کن که پیکر داشته باشه. من دوست ندارم بابام جاویدالاثر باشه…»
«مجید را که در معراج شهدا دیدم، توی دلم گفتم: حتماً خدا، دعای مهدیه را اجابت کرده.

پیکر همسرم، کاملاً سالم بود. فقط گوشه چشم و بینی‌اش، کمی خون‌آلود بود. دیگر هیچ آسیبی به پیکر نرسیده بود. انگار خوابیده بود؛ آرامِ آرام…»
راوی: همسر سرتیپ دوم #شهید_مجید_شعبانی

#مرگ_بر_امریکا

#مرگ_بر_اسرائیل

#شهید
┈┄┅═✾••✾═┅

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

امام زمانم

جستجو

موضوعات

  • همه
  • امام رضا علیه السلام
  • امام زین‌العابدین علیه السلام
  • امام سجاد علیه السلام
  • امام صادق علیه‌السلام
  • امام علی علیه
  • بدون موضوع
  • حدیث
  • حکمت
  • خطبه
  • روایت
  • شهید
  • صحیفه
  • غزه
  • مرد میدان
  • منتظر
  • نماز
  • نهج‌البلاغه

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس